|
سيره پيامبر صلي الله عليه و آله در شوخي و مزاح
جمعه نوزدهم مرداد 1386 13:41
شهيد ثاني در کتاب «کشف الرّبيه» از حسين بن زيد چنين روايت ميکند که از امام صادق عليهالسلام پرسيدم:
«يابن رسول الله! آيا پيامبر خدا با کسي مزاح ميفرمود؟» حضرت جواب دادند: «خداوند ايشان را به اخلاق بزرگ (خُلق عظيم) ستوده است و در تمام پيامبراني که خداوند مبعوث نموده اندکي انقباض بوده است، ولي رسول اکرم صليالله عليه و آله همراه با رأفت و رحمت کامل مبعوث شده است و از رحمت آن حضرت اين بوده که با اصحاب خود مزاح ميکرده تا عظمت و وقارش دل آنها را فرا نگيرد و بتوانند خواستههاي خود را بخواهند و سوالهاي خود را بپرسند. رسول خدا صلي الله عليه و آله هنگامي که يکي از ياران خود را غصهدار و غمناک ميديد با مزاح، او را مسرور ميکرد و به او ميفرمود: خداوند کسي را که با برادرانش ترشرو باشد دوست ندارد.» (1) رسول خدا صلي الله عليه و آله ميفرمودند: «من شوخي و مزاح ميکنم، ولي هيچگاه خلاف واقع نميگويم.»(2) پينوشتها: 1- پيامبر نور و رحمت، ص 43.2- زندگاني حضرت محمد صلي الله عليه و آله، ص 91. منبع: سيماي پيامبر اعظم صلي الله عليه و آله، اميرحسين عليقلي
دو جريان بسيار عظيم و خواندنى
پنجشنبه هجدهم مرداد 1386 4:42
مرحوم شيخ حرّ عاملى و راوندى و ديگر بزرگان آوردهاند:
پس از آن كه امام جعفر صادق عليه السلام به شهادت رسيد، يكى از فرزندانش به نام عبدالله - كه بزرگترين فرزند حضرت بود - ادّعاى امامت كرد. امام موسى كاظم عليه السلام دستور داد تا مقدار زيادى هيزم وسط حياط منزلش جمع كنند؛ و سپس شخصى را به دنبال برادرش عبدالله فرستاد تا او را نزد حضرت احضار نمايد. چون عبدالله وارد شد، ديد كه جمعى از اصحاب و شيعيان سرشناس نيز در آن مجلس حضور دارند. و چون عبدالله كنار برادر خود امام كاظم عليه السلام نشست، حضرت دستور داد تا هيزمها را آتش بزنند؛ و با سوختن هيزمها، آتش زيادى تهيه گرديد. تمامى افراد حاضر در مجلس، در حيرت و تعجب فرو رفته بودند و از يكديگر مىپرسيدند كه چرا امام موسى كاظم عليه السلام چنين كارى را در آن محل و مجلس انجام مىدهد. آنگاه حضرت از جاى خود برخاست و جلو آمد و در وسط آتش نشست؛ و با افراد حاضر مشغول صحبت و مذاكره گرديد. پس از گذشت ساعتى بلند شد و لباسهاى خود را تكان داد و آمد در جايگاه اوليه خود نشست و به برادرش عبدالله فرمود: اگر گمان دارى بر اين كه تو بعد از پدرت امام جعفر صادق عليه السلام امام و خليفه هستى، بلند شو و همانند من در ميان آتش بنشين . عبدالله چون چنان صحنهاى را ديد و چنين سخنى را شنيد، رنگ چهرهاش دگرگون شد و بدون آن كه پاسخى دهد با ناراحتى برخاست و مجلس را ترك كرد. (1) همچنين داود رقّى حكايت كند: روزى به محضر مبارك امام صادق عليه السلام شرفياب شدم و پس از عرض سلام در كنارى نشستم، سپس فرزندش حضرت ابوالحسن موسى بن جعفر عليهماالسلام وارد شد و از شدّت سردى هوا، لباسهاى خويش را به دور خود پيچيده بود. همين كه امام موسى كاظم عليه السلام نزد پدر آمد، امام صادق عليه السلام اظهار داشت: اى فرزندم! در چه حالتى هستى؟ پاسخ داد: در سايه رحمت و پناه خداوند متعال هستم، و بعد از آن اظهار نمود: اى پدر! من اشتهاى مقدارى انگور و انار دارم؟ داود رقّى گويد: من با خود گفتم: چگونه حضرت در اين فصل زمستان و سرماى شديد اشتها و ميل به تناول اين نوع ميوهها را دارد، ولى حضرت از افكار درونى من آگاه شد و فرمود: خداوند متعال بر هر چيز و هر كارى قدرت دارد. و سپس به من فرمود: اى داود! بلند شو و برو داخل حياط منزل ببين چه خبر است؛ و در باغ چه مىبينى؟ پس، از جاى خود برخاستم و به طرف حياط حركت كردم، همين كه وارد حياط شدم، با حالت تعجّب ديدم درخت انگور و انار پر از ميوه است . با ديدن اين صحنه شگرف، بر اعتقاد و ايمانم افزوده شد؛ و با خود گفتم: اكنون به اسرار و علوم اهلبيت عصمت و طهارت عليهم السلام آگاه گشتم و اعتقادم كامل گرديد. سپس مقدارى از انگور و تعدادى انار چيدم و چون وارد اتاق شدم حضرت موسى كاظم عليه السلام آنها را از من گرفت و شروع به تناول نمود؛ و در ضمن اظهار داشت: اين از فضل پروردگار است كه ما خانواده عصمت و طهارت را بر آن اختصاص داده و گرامى داشته است. (2) منابع: 1- اثبات الهداة، ج 3، ص 196/ بحارالانوار، ج 48، ص 67، ح 69.2- الخرايج والجرايح، ج 2، ص 617، ح 16.
رضايت امام
دوشنبه چهارم تیر 1386 23:40
يکي از ايرانيان شيعه مشمول مالياتهاي خيلي سنگين شد. اتفاقاً والي اهواز معزول شد، والي جديد در باطن شيعه بود، اما مرد ايراني ترسيد به او بگويد شيعه است، و اين ماليات حق نيست، به همين علت رهسپار مدينه گشت، تا با موسيبنجعفر (ع) ملاقات نمايد. اگر حضرت (ع) تصديق کند، که والي شيعه است، از امام (ه) توصيهنامهاي براي والي بگيرد، امام موسي کاظم (ع) در نامهاي براي او نوشت:« قضاء حاجت مؤمن و رفع گرفتاري از مؤمن در نزد خدا چنين ...است و اسلام ....» مرد ايراني نامه را نزد والي برد. والي اهواز آن را بر چشمانش ماليد، شوق سراپاي وجودش را فرا گرفت، پرسيد:«گرفتاريت چيست؟ مرد گفت:«ماليات سنگيني براي من بستهاند، که اگر بپردازم از زندگي ساقط ميشوم» والي شبانه دفاتر ماليات را بررسي کرد، و آن را اصلاح نمود، سپس به مرد ايراني گفت:«من ميخواهم هرچه دارايي دارم، امشب با تو نصف کنم». آن روز گذشت سالها بعد مرد ايراني به نزد امام موسي کاظم (ع) رفت، امام با شنيدن سخنان او در مورد والي و نحوه برخوردش با نامة حضرت (ع) لبخندي زده و اظهار رضايت کردند.
مصائب دنيا
دوشنبه چهارم تیر 1386 23:39
پيغمبراکرم (ص) به خانه مردي رفتند، از طاقچه اتاق او يک تخممرغ افتاد و شکست، اين امر باعث تعجب حضرت شد، او گفت:يا رسولالله (ص) تعجب نفرماييد، در خانه ما از اين قضايا زياد است، در خانه ما ضرر و مصيبت کم است، رسولالله (ص) فرمودند:«خدا تو را از در خانهاش طرد و رد کرده است، چون همين سختيها و مصائب است که انسان را پرورش ميدهد و بشتر به سوي خدا ميبرد.
یک معامله کلان در قرآن
جمعه یکم تیر 1386 23:48
حكايت مى كنند كه جوانى، در روزگاران گذشته از اندوختن منافع دنيوى دست شسته و عمر خويش را، در تحصيل علم و ادب و معارف الهى و مسائل اخلاقى، صرف مى نمود و با وضعى ساده و بى آلايش زندگى مى كرد؛ امّا در مقابل همسايه اى داشت كه از ثروت و مكنت برخوردار بود.
روزى همچنان مشغول مطالعه و درس بود كه مادر پيرش، وارد شد و در حالى كه، وضع زندگى پسرش را موردِ سرزنش قرار داده بود؛ خطاب به وى چنين گفت: پسر جان! بعد از عمرى كه در تربيت و پرورش تو كوشيدم؛ آرزو داشتم كه در آخرين روزهاى زندگى، به مادر پيرت كمكى مى كردى و عصاى دستم مى شدى؛ ولى تو همچنان با اين وضع فلاكت بار، مشغول درس و بحث هستى . بعد اضافه كرد: همسايه ثروتمند ما، امروز غذاى خيلى مطبوعى درست كرده و بوى آن به مشامم رسيده و آزارم مى دهد و ما قادر به تهيه آن نيستيم، من تا كى بايد صبر كنم؟ جوانِ دانش دوست با حالتى شرمنده، از جاى برخاسته و با خود عهد كرد، تا مادرش را راضى نكند، ديگر بدنبال تحصيل علم نرود. همينطور كه متفكرانه ، طى طريق مى كرد، به مسجد وارد شد و بعد از طهارت، مشغول نماز گرديده و با خداى سبحان، مناجات و درد دل آغاز كرد. اتفاقاً در آن موقع، حاكم عصر، به مشكل دچار شده بود و دنبال چاره مى گشت . جوان اظهار داشت : اى امير! شما يك بهشت خواسته ايد؛ من دو تا بهشت، از طرف خداى سبحان، به شما مژده مى دهم، در اين آيه مباركه خداوند مى فرمايد: (وَ لِمَنْ خافَ مَقامَ رَبِّهِ جَنَّتانِ)* و براى كسى كه از مقام پروردگارش بترسد دو بهشت خواهد بود." او سوگند ياد كرده بود كه تا معلوم نشود كه بهشت برايش واجب شده يا نه؟ از همسرش كناره جوئى كند و براى همين، جريان عادّى زندگى براى حاكم مشكل شده و هر دو پريشان حال بودند. در همان روز، مجلسى آراسته و تمام علماى شهر را به آن مجلس دعوت كرده و دستور داده بود: هر جا عالمى باشد او را به مجلس ما دعوت كنيد. از قضا، يكى از مأموران وى، وارد همين مسجد شده و اين ملاّى جوان را مشاهده كرده و به همراه خودش، به مجلس حكومتى آورد. دانشمندِ جوان، هنگام ورود در پائين مجلس، دم در قرار گرفت. حاكم موضوع جلسه را بيان كرد و علما را براى حل مشكل فرا خواند. آنها در اين خصوص، شروع به بحث و مجادله كرده و هر كس مطلبى را بيان نمود؛ ولى هيچكدام، موجب آرامش خاطر حاكم واقع نشد. در اين موقع، اين جوان اجازه خواسته و شروع به سخن نموده و خطاب به حاكم گفت: آيا تا به حال پيش آمده است كه امير، از خدا و عذاب الهى ترسيده باشد؟ امير گفت : بلی، جوان اظهار داشت : اى امير! شما يك بهشت خواسته ايد؛ من دو تا بهشت، از طرف خداى سبحان، به شما مژده مى دهم، در اين آيه مباركه خداوند مى فرمايد: (وَ لِمَنْ خافَ مَقامَ رَبِّهِ جَنَّتانِ)* "و براى كسى كه از مقام پروردگارش بترسد دو بهشت خواهد بود." از هر طرف صداى تحسين و تشويق حاضرين بلند شد و خليفه او را محترم شمرده، هدايا و تفضلات زيادى، به او عنايت كرد و جوان با خوشحالى، به منزل آمده؛ مادر خويش را راضى كرده و حمد و ثناء خداوند را بجاى آورد. |